سه‌شنبه ۲۲ دسامبر ۲۰۰۹

دویست و چهار

صدای هق هق گریه اش می پیچد توی گوشم و از من خواسته شده که نفهمم او می گرید.
او، خود این را خواسته.
و من به آنچه می خواهد عمل می کنم.

یکشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۹

دویست و سه - دست

اولین چیزی که یک مرد را از دیگری متمایز می کند دست ش است.

شنبه ۱۹ دسامبر ۲۰۰۹

دویست و دو - فروغ

تمام شب آنجا، میان سینه ی من، کسی ز نومیدی، نفس نفس می زد. کس به پا می خواست، کسی تو را می خواست. دو دست سرد او را، دوباره پس می زد..

پ ن:
دویس دو و نیم:
اما دلم دو دست گرم می خواست، دو دست آزادی بخش، آزادی از فقس وجود..
اما آن دو دست خود در پی آزادی بودند ..

پنجشنبه ۱۷ دسامبر ۲۰۰۹

دویست و یک - بی فرهنگ

خیلی ساده ست. ما تو کشورمون، همه یه مدل زندگی داریم. همه مون یه سری معیار داریم. همه یه سری تفریح داریم.
من حالم از این مدل ِ زندگی به هم می خوره.
متنفرم از بی فرهنگی هایی که مدعیان فرهنگ قراره تو صد سال آینده به بالا بردن فرهنگ شون کمک کنن.
نه، من آدمِ ساختن این مرز و بوم و این حرفا نیستم.
من فقط می خوام فرار کنم.
می فهمی؟
فرار.

دویست - ایرانسل

ایرانسل مجبورم کرد بیست بار بگم که: از وقتی اون نیست، مجبورم بیشتر بخوابم. درسته که این کارو نمی کنم، اما تمایل شدیدی بهش احساس می کنم. دوست دارم بخوابم، تا زودتر عصر شه. زودتر شب شه. زودتر فردا شه. زودتر پنج شنبه شه (خیلی به این فکر می کنم که این پنجشنبه چی کار کنم؟ و نهایتا هیچ کاری نمی کنم.) . زودتر آذر تموم شه. من خیلی عجله دارم، دنیا. من می خوام به هیچی برسم..
و در نهایت، بیست تا پیغام فِیلد به من پس داد.

پ ن:
دویست:
ولی من بیشتر می خوابم، زیاد! نه مثل تو.. آزادی زیاد خواب آور است. و من در پی آن وبلاگ شخصی ام را نیست و نابود کردم.

چهارشنبه ۱۶ دسامبر ۲۰۰۹

صد و نود و نه - اشتباه نکن

مامان همیشه می خواهد اشتباهی که کرده را، من نکنم.
به نظر من اشتباه ش این است که راجع به این مساله اشتباه فکر می کند.

سه‌شنبه ۱۵ دسامبر ۲۰۰۹

صد و نود و هشت - چشم

زین پس شک نخواهی کرد، که می شود در چشم های کسی نگاه کرد، و گریست.

جمعه ۲۷ نوامبر ۲۰۰۹

صد و نود و هفت - جوابی به پیام( َک ِ) غریبه

آره، از روزی که خدا رفت من تنها موندم.
بعله، هیچ کس بیش از یه حدی بهم نزدیک نمی شه. از فقدان خیلی چیزا در رنجم. اما به من نگو که دوست داشتن رو نمی فهمم.
می فهمم.
خوب می فهمم.
من به هیچ چیز نمی نازم، غریبه.
من فقط پگاه هستم، و این رو داد می زنم. من دختری ام که لبخند می زنه. لبخند می زنه. حتا وقتی گریه می کنه لبخند می زنه..
زندگی رو دوست دارم، عشق ورزیدن رو دوست دارم، و غم دارم. همیشه غم دارم.
نه، من نه نجیبم و نه پاک. من فقط سعی می کنم پاک باشم.
من پگاه ام. دختری که جنگیده که بهتر باشه. وجود خودشو دریده بلکه رشد کنه. که سطحی عامّی و معمولی نباشه.
من اینم. فقط همینم.
نه خواستم فخری بفروشم، نه دلی بشکنم. گرچه فروختم و شکستم. نه خواستم ضرری برسونم، نه آسیبی بزنم. گرچه رسوندم و زدم
اگه بدی ای کردم، سعی کردم مرد باشم و قبول کنم که بدی کردم. اگه در خوبی ناتوان بودم، سعی کردم توانمند و قوی باشم. گرچه ضعف داشتم و دارم و بر منکرش لعنت..
نمی دونم چرا می خوای ازم حرف بکشی. به چه کارت میاد؟
تو چه می شناسی منُ؟

پنجشنبه ۲۶ نوامبر ۲۰۰۹

صد و نود و شیش - فرشته ها منتظرتن با دست گل؟

بمون، با من بتاز، پاینده باش، آینده ها رو با من بساز..
..
خصلت آدما اینه که فراموش کارن.
اگه تو بری یکی دیگه رو تو آغوش دارن
..

صد و نود و پنج - ترس

بله، ترس تنها چیزی ست که مرا حفظ می کند.

چهارشنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۰۹

صد و نود و چهار - و صبوری ّ ِ مرا، کوه تَحسین می کرد

می توانم تصور کنم که او رنج خواهد کشید. سعی می کند مرا به کمک استدلالهای عقلانی تسکین دهد. اما من.. من نخواهم پذیرفت. اینجا، جایی نیست که عقل بخواهد حکمی صادر کند. تنها نگاهی از سر قدر شناسی، به چشمانی که هیچ گاه در چشمانم نمی نگرند.
همه چیز تغییر خواهد کرد، بی آنکه قادر باشم جلوی آن را بگیرم. او نیز قادر نخواهد بود. حرف ها، رفتارها.. نگاه ها.
معذب خواهم شد. مودبانه خواهم کوشید طبیعی جلوه کنم. او برای راحتی من تلاشی نخواهد کرد. نهایت لطف ش این خواهد بود که لبخند بزند.
هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود. چیزی در دل من لرزیده، و در اندیشه ی او تغییر کرده است. هیچ چیز، هیچ چیز قادر نخواهد بود ما را به عقب برگرداند.
غم، چشمانم را خواهد پوشاند. چشمان من همیشه گاهی تیره تر می شدند. این بار شاید تیره تر بمانند اما. نقاب لبخند بر صورت خواهد ماند. اشک نخواهم ریخت. صدای هق هقم نخواهد پیچید. صبوری خواهم کرد.
مدتی طول می کشد تا لبخند های جان دار بزنم. لبخندی که با آن احساس نکنم صورتم زیادی کش آمده. لبخندی که با آن، احساس نکنم دندان های نیشم زیادی درازند.
اما حتا پس از آن نیز هیچ چیز مانند قبل نخواهد بود.
دلم ریش می شود. توی دلم گربه ای زاده خواهد شد، چنگ خواهد زد به تمام وجودم. زخم بر خواهم داشت. خواهم سوخت.
نه.
هیچ چیز تغییر نخواهد کرد.

یکشنبه ۲۲ نوامبر ۲۰۰۹

صد و نود و سه - بازار تجریش

برای بابا از بازار تجریش فلفل رنگی خریده بودم.
خیلی خوشحال بود که به یادش بودم.
مادر و پدرها خیلی ساده خوشحال می شوند و دلشان برای بچه هاشان ضعف می رود..

صد و نود و دو - سالاد کاهو

روی سالاد کاهو به جای روغن زیتون، سکنجبین ریخته بودم.
شستمش، دوباره لیمو ریختم روش و ای بار واقعا روغن زیتون.
مشغول خوردن شدم. بابا یک نگاهی کرد، گفت: پگاه، گمونم خیلی کَمَن تو دنیا کسایی که سالادشون رو بشورن و بعد با این لذت بخورن!

شنبه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۹

صد و نود و یک - ای وای مادرم

برای مامان ای وای مادرم استاد شهریار را خواندم.
احساس خفگی می کردم از بغض..
مامان گریه می کرد.
به مادرش فکر می کرد. نه به خودش..
دلم برای بابا سوخت، که مادر ندارد.
رفتی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بی نوا پسر..

چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹

صد و نود - کتاب ِ چه کسی؟

حالا که تو رفته ای و کتاب ت دستم مانده، کتاب را چه باید کنم؟
کجای دلم، کجای زندگی ام جا بدهم ش؟

پنجشنبه ۲۲ اکتبر ۲۰۰۹

صد و هشتاد و نه - صدای بالش ِ تو

امروز صبح خیلی دلم می خواست سرم را بگذارم روی شانه ات و گریه کنم
اما ترسیدم که باز بالشت صدای هق هق بگیرد
این بود فقط که رفتم و کنار پنجره ی کلاس نشستم..

سه‌شنبه ۱۵ سپتامبر ۲۰۰۹

صد و هشتاد و هشت - پول کثیف

"Pul,
Pule kasif!"
in raa faqat kasaani miguyand ke dasthaayewaan por ast az in aaludegi!

سه‌شنبه ۱ سپتامبر ۲۰۰۹

صد و هشتاد و هفت


زندگی شایـد آن لحظه ی محدودیـ ـست
که نگاه من در نی نی چشمـ ـان تو خود را ویران می سازد
و در این حسّیـ ـست
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت.

فروغ فرخزاد، تولدی دیگر

پنجشنبه ۲۷ اوت ۲۰۰۹

مرا، تو زاده اي..

ما هنگام درد كشيدن در كنار هميم. چه بخواهيم و چه نه.
طبيعت ما طوري ست كه برخي چيزها را در اين هنگام بپذيريم..
اما اينكه تو، بي آنكه به من بيانديشي چنان رفتار كني كه گويي من وجود ندارم برايم غير قابل تحمل است.
چرا كه تو خود شاهد بودي من هميشه، در هر حال و روزي كه بودم، تو را نديده نگرفتم. من حتا به خاطر تو، نمرده ام.. چه آن روز، كه دستي غرق خون جلوي رويم بود، و چه امروز، كه خود دلي داشتم پر ز درد..

سه‌شنبه ۲۵ اوت ۲۰۰۹

صد و هشتاد و شش - خودت هم می دانی

دست و پا می زنم.
نمی دانم باید کاری برای تو کنم، یا خودم.
می دانم که برای حفظ هر دومان، باید هیچ کدام هیچ قدمی به جلو بر نداریم..
تو هم می دانی. خوب می دانی.
اما هیچ یک به آنچه باید انجام دهیم اعتنا نمی کنیم..
ما در پـِی ِ نجات ِ خودمان از کدورت های بین مان هستیم، و داریم برای آن به همه چیز، به هر چیزی متوسل می شویم..